قال الامام علی(علیه السلام): أَلاِْیمانُ عَلى أَرْبَعَةِ أَرْکان: أَلتَّوَکُّلِ عَلَى اللّهِ، وَ التَّفْویضِ إِلَى اللّهِ وَ التَّسْلیمِ لاَِمْرِللّهِ، وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ.ایمان چهارپایه دارد: توکّل بر خدا، واگذاردن کار به خدا، تسلیم به امر خدا و رضا به قضاى الهى.

آخرین اخبار بوشهر

ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
ای دل شکسته جام ما ای بر دریده دام ما
دومین روز از آغاز رویش بهار تابستان آلود« بر دخون» بود .خورشید چنگ در فضای لایتناهی انداخته بر فراز آسمان رفته بود تا با نثار هرم مطبوعش ،گل و لای باز مانده از باران زیبای شب های پیش را در کوچه های کوچک و صمیمی روستای برد خون (شهر فعلی برد خون )در زیر پای عابران خشک سازد .آب گواری باران آب انبار ها را لبریز کرده بود و در با لا ده هم ،زه (سطح )آب آنقدر با لا آمده بود که زنها تنها با یک بغل باز کردن ،دلوی پر را از آن بیرون می کشیدند ...
درختچه ها و درختان خودرو ،گردا گرد بر دخون را مناظری دلپذیر بخشیده بودند ؛اهل آبادی خوشحال و فرحناک به زردی گراییدن رفته رفته ی گندمزار هایشان بودند و با تکان دست نخل ها ،ده را هر روز برای تازه کردن دیدار آن گندمزارها بدرود می گفتند .بوی مطبوع نان مطبخ حاج غلام در فضای کوچه پیچیده بود .
فاطمه که به رسم گرامی داشتنش ،او را دی محمد می گفتند ،آن روز را هم علیرغم انتظار قدوم نوزادش ،همچنان در گیر دود و آتش و هیزم و مطبخ بود،چرا که مهمامان هر روز ناشتامی خواستند و نان دست پخت دی محمد مانع از بر خواستنشان از میهمان خانه حاج غلام می شد ...
روز دوم فروردین سال 1334 ساعتی به ظهر و شنیدن طنین دلنواز اذان مانده بود که دی محمد در اندرونی خانه کاهگلی حاج غلام پذیرای یوسف شد .زن های همسایه به قابلگی او آمده بودند و به تبریک زادن طفلی ماه جبین ،پیشانی مهربان او را بوسیدند .
حاج غلام دستی به ریش کوتاه جو گندمی خود کشید و سری به آسمان بلند کرد و با لبان همیشه آرام خود شکری را ازمیان قاب لبخندی متین گذراند تا در فضای پیش از ظهر آفتابی حیاطش رها سازد .صدای گریه ی زادن از گلوی نازک (یوسف) شنیدنی و دلپذیر بود .او به شیرینی می گریست ،تا در نخستین روز ظهرش به دنیا بفهماند که اسارت او را نخواهد پذیرفت .
فضای مذهبی خانه ،یوسف نوزاد را در آغوش گرفت و پرورش داد .پدری که آرامش و متانت را در لا یه ای از ایمان و اعتقاد مستحکم پیچانده بود و مادری که به خوش نامی در کنار بساط روستایی مطبخ و کار خانه ،سجاده ای همواره گسترده ،میزبان لحظه ای معنویش بود .خمیر مایه فرزندانش را به آب دلدادگی ائمه اطهار سرشته بودند و یوسف پای در چنین بزم روحانی و در عین حال ساده و بی پیرایه گذرانده بود .کشاورزی و باغداری شغل پدر بود و ارتزاق چنان فرزندانی از دست رنج چنان پدری و دست پخت چنان مادری زندگی زیبا و بر نامه دار آنها را برای اهل آبادی رشک انگیز و مایه عبرت ساخته بود. یوسف بزرگ و بزرگتر می شد .هفت ساله بود که با اشتیاق راهی مدرسه شد .در آن روز گار تنها دبستان بخش برد خون موسوم به دبستان فولادی (دبستان بلال فعلی ) محل تحصیل کودکان این حوالی بود .دوره شش ساله دبستان را به پایان برد .برای ادامه تحصیل به منزل یکی از بستگان در شهر گناوه سپرده شد ،اما پس از اندک زمانی ،با درک اوضاع معیشتی پدر ،درس و مدرسه را بدرود گفت و به برد خون بر گشت تا دست یاری در دست پدر یعقوب صفتش گذارد .دستان لطیف یوسف از آن روز تا حدود سن 18 سالگی به انواع کار ها عادت کرد و البته همزمان از خواندن کتاب و مجلات و رفت و آمد به مجالس مختلف مذهبی ( که برد خون همواره کانونی از آنها بود )غافل نماند ...
در سن 18 سالگی خدمت سربازی خود را آغاز کرد .در پادگان 5. کرمان آموزش دید و سپس به شیراز منتقل گردید .پس از پایان خدمت سربازی در شیراز به کار مشغول شد .به خاطر امانت داری ،ایمان ،شجاعت و غیرت وصف ناپذیری که داشت چهره ای دوست داشتنی یافت و به همین خاطر به در خواست یکی از بستگان او در شیراز ،در دفتر کار او کار می کرد .پس از مدتی با اخذ پاسپورت از شیراز برای کار در کشورهای حوزه خلیج فارس راهی کشور قطر گردید .
در قطر به شغل نجاری روی آورد و در کوتاه زمانی مهارت کافی در آن شغل پیدا کرد .باز هم دوری خانه و خانواده و وطن را تاب نیاورد و با اندوخته ای از مهارت و تجربه به برد خون باز گشت و سپس کارگاه کوچک نجاری خود را راه اندازی کرد .
نکته قابل ذکر در باره ی اقامت او در قطر این است که این مدت با اوج گیری انقلاب شکوهمند اسلامی ،هم زمان شده بود. شهید یوسف به همراه عده ای از هموطنان اعلامیه های امام (ره) و اخبار مربوط به جنایات رژیم ستم شاهی را در آنجا پخش می کردند .با اعلام خبر سقوط رژیم پهلوی ،ایرانیان مقیم قطر نیز در مقابل سفارت ایران در آن کشور جمع شده بودند ،که شهید یوسف در آن روز پرچم لا اله الا الله را در مقابل سفارت به اهتزار در آورد .پس از مراجعت از قطر ،یکی از جوانان پر شور و انقلابی برد خون ؛در صفوف مبارزاتی مردم برد خون یوسف بود .از نخستین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی با جوانمردی و تعصب مذهبی ویژه به پاسداری و حراست از دستاوردهای انقلاب نو پای اسلامی پرداخت .بسیج را در برد خون او بنیان نهاد و منزل او نخستین پایگاه محل تجمع جوانان انقلابی بسیجی بود. از همان روز ها بود که خود و زندگی خودرا وقف انقلاب اسلامی و دستاوردهای آن کرد .آغاز جنگ تحمیلی فصلی نو را در زندگی یوسف آغاز کرد ،بدون استثنا در تمامی مراحل اعزام جوانان بخش برد خون به جبهه های نبرد علیه متجاوزان بعثی ،یا خود با آنها همراه بود و یا نقش موثر در سازماندهی و اعزام آنها داشت ؛به گونه ای به جرات می توان گفت در تمام مدت سالهای دفاع مقدس او در اختیار جبهه و جنگ بود .گویی از عمق جان باور کرده بود که حیات و ممات او بسته به همین نبرد مقدس و دفاع از اسلام و حریم میهن اسلامیمان است .ضمن به عهده داشتن مسئولیت پایگاه مقاومت کربلا در برد خون، به عنوان عضوی از اعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ،حضور او در تمامی امور مربوط به انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی ستودنی بود .در همان ایام ،اقامت های کوتاهش در برد خون نیز با امر به معروف و نهی از منکر می گذشت ؛اصلی که خود عامل به آن و اقدام کننده در جهت آن بود .بسیاری از جوانان امروز برد خون خاطرات زیبایی را از فعالیت های موثر اجتماعی او که با ظرافت ،دقت و خلوص و صداقت همراه بود ،به خاطر دارند .انقلابی ماندن فضای شهر فعلی برد خون را باید تا حد زیادی مرهون اقدامات خالصانه شهید یوسف بدانیم. سخنرانی های پر شور و جذاب او تاثیر فراوانی بر روح و دل مردم به ویژه جوانان و در همه زمینه ها داشت .او مجموعه ای از ایمان ،صداقت ،بینش و درک صحیح و راستین از شرایط گوناگون اجتماعی خصوصا در بستر عمر پر برکت انقلاب اسلامی بود. مردم شریف تنگستان نیز از این سردار شهید در همین زمینه ها خاطرات خوشی دارند ؛چرا که وی مدتی مسئولیت سپاه «دلوار» و« محمد عامری» را بر عهده داشت .ایجاد وفاق و همدلی زاید الوصفی در آن منطقه مدت زمان کوتاه اقامتش ،آن دیار دلاور خیز را همواره با یاد و خاطره یوسف نگاه خواهد داشت .سردار شهید یوسف از آغاز تشکیل ناو تیپ 13 امیر المومنین (ع) دراستان بوشهر به عنوان یکی از فرماندهان لایق و تاثیر گذار ،کار فرماندهی گروهان ها و گردان های آن را عهده دار بود . تا اینکه در سال 1365 با پذیرفتن مسئولیت معاون گردان کمیل در عملیات کربلای 5 آنچه را که به آن عشق می ورزید و همواره در عمل و کلامش به دنبال آن بود یافت و آن چیزی نبود جز غوطه ور شده در خون پاک خود و نوشیدن شهد گوارای شهادت ...شهادت را بیست و نهم دی ماه و در جایی سوم بهمن ماه سا ل 1365 ثبت کرده اند .
آنچه سبب اختلاف هایی در ثبت تاریخ شهادت آن سردار فداکار گردید ه این است که مدتها پیکر مطهرش مفقود بوده و یاران همرزم او نیز از شهادت او بی خبر بودند .در نهایت جسم پاره پاره ی یوسف گم گشته برای همیشه به برد خون بر گشت و روح پاکش به جوار رحمت ،آنجا که «رجال صدقوا ما عاهد وه و الله ..».پر کشیدند ، پرواز کرد .
همان یوسفی تو که گم گشته نیست
هویداتر از تو در این عرصه کیست
تودر مصر عزت عزیزی ،عزیز
کمی توشه در کیسه ی ما بریز
کجا عشق شیدای حسن تو شد
شهادت ذلیخای حسن تو شد
تو رفتی و ما کور کنعان شدیم
تو رفتی و ما مصر بهتان شدیم
یوسف در سال 1354 ازدواج کرد .همسر او از دختران فهیم ،متدین و نجیب برد خون بود که باشناخت عمیق از روحیات معنوی ،اخلاقی و انقلابی اش با او ازدواج کرد .زندگی با یوسف ،سردار ی که سرو دل در گرو رزم و دفاع از کیان میهن اسلامی داشت و در عین حال در امور معنوی غوطه ور گردیده بود ،برای همسر وفادار او حیاتی جدای از روز مرگی های معمولی و متعارف ساخته بود . به همین سبب او (همسر شهید یوسف )ظرفیت و توان آن را یافت که ابتدا غم از دست دادن همسری رشید و ارجمند چون یوسف را تحمل کند . بعد از شهادت او نیز تلخ ترین واقعه زندگی را – که مرگ یکی از یاران یوسف بود – به چشم ببیند .سه یادگار یوسف عزیز در سایه دستان مادر، بزرگ شدند .
منبع:به دریا پیوستگان ،نوشته ی مجید عابدی،نشر شروع-1383



وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
ولا تحسبن الذین قتلو فی سیبل الله امواتا بل احیاء عنده ربهم یرزقون
قرآن کریم
مپندارید آنان که در راه خدا کشته شده اند مردگانند ،بلکه زندگانند و نزد خدای خویش روزی می گیرند .
به نام خدا و درود و سلام بر اولیاء خدا به ویژه پیامبران بزرگ الهی، خصوصا پیامبر بزرگ اسلام ،حضرت محمد بن عبد الله (ص) که با کتاب خود و دین خود اسلام ما را به راه راست هدایت و راهنمایی نمودند . با سلام به رهبر کبیر انقلاب ،قلب تپنده امت اسلام که با قیام و نهضت خود پس از سالها که اسلام توسط مشرکان و یزیدیان زمان می رفت که نابود شود ،جانی دو باره به اسلام وروحی تازه به قالب خالی مسلمانان عطا فرمودند و با سلام بر حافظان انقلابش ،رزمندگان اسلام و سلام به ارواح پاک شهیدان و شهیدان زنده انقلاب ،معلولین انقلاب ...
اکنون که با قلم بر روی کاغذ می نگارم ،به یاد دارم که چند بار وصیت نامه نوشتم به امید اینکه زنده بر نگردم و شهادت در راه خدا نصیبم گردد ،اما چه کنم که سعادت شهادت نصیبم نشد .اکنون امیدوارم که خداوند این بار توفیق شهادت در راه خودش را نصیبم گرداند .ان شا الله.
البته می دانم که رسیدن به مقام و درجه شهادت و لقا الله و زیارت خداوند مختص افراد صالح و پرهیز گار است و گنهکاران را در آن مقام جایی نیست ،لکن در اینجا توبه و ندامت خود را با کمال شرمندگی به پیشگاه باری تعالی می برم .امیدوارم که به حق محمد و آل محمد خداوند بر من ترحم نماید و از گناهان و تقصیراتم بگذرد .خداوندا مرا ببخش به خاطر شاکر نبودنم و مرا ببخش به خاطر قدر دانی نکردن از نعمت های تو و مرا ببخش به خاطر بی اعتنایی به احکام و دستوراتت و ما را ببخش به خاطر فراموش کردن آن که چه بودیم و چه شدیم .
برادران و خواهران !مردم مسلمان ایران !خوشا به حال کسانی که کار برای خدا را فراموش نمی کنند و کارهای خود را مخلصانه برای خدا انجام می دهند . این کارها باعث جدایی از شر شیطان و نجات پیدا کردن انسان است .لذا اخلاص و عمل را پیشه خود قرار دهید و اعمالتان هر چند قلیل باشد برای خدا باشد .آگاه باشید که هر جا کار برای خدا نباشد اختلاف هست و جایی که اختلاف باشد خود پرستی و هوا و هوس در همان جا وجود دارد .همیشه به یاد خدا باشید و هر وقت مصیبت و ناراحتی برای شما بوجود آمد از محمد و خاندانش استمداد بطلبید و بدانید کسانی که دنبال راحتی دنیا هستند ،به خوشی آن دنیا نخواهند رسید و آخرتی ندارند .جهاد در راه خدا می باشد و افرادی که مایل به داشتن آخرتی جاوید هستند ،باید شرکت در جبهه ها را فراموش نکنند و خود را برای رنج ها و مصیبت ها آماده سازید و دل قوی دارید که خداوند یار و پشتیبان شماست .
سخنی با پدر و مادر عزیزم
امیدوارم که سلام ناقابل مرا بپذیرید و از اینکه سالها باعث رنج و زحمت شما شدم مرا ببخشید . من اعتراف می کنم که فرزند خوبی برای شما نبوده ام و نتوانستم حق شما را ادا کنم ،ولی به شما اطمینان می دهم که تحمل این امور خود عبادتی بسیار بزرگ است .تلاش کنید هر چه در توان دارید در راه قرآن و اسلام و این انقلاب هدیه نمایید و بدانید که ما فرزندان شما امانت هایی هستیم از آن خداوند نزد شما .سر افراز باشید که امانت دار خوبی بوده اید و در عزای من گریه نکنید و ناراحنتی به خود راه ندهید .هر وقت خواستید به یاد من گریه کنید ،به یاد امام حسین (ع) و مصیبت های آن حضرت گریه کنید .پدر عزیزم !از اینکه تربیت تو مرا به راه اسلام و قرآن کشاند از تو بسیار متشکرم .امیدوارم که در ثواب شهیدان راهش شریک باشی . توای مادر خوبم که زحمات بسیار زیادی برای من کشیده ای !من هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم و از شما می خواهم برای آمرزش همه مومنین ،به خصوص بنده حقیر دعا کنید و همچنین دعا برای امام و پیروزی رزمندگان را فراموش نکنید و مرا حلال کنید .شما برادرانم !امید وارم که مرا ببخشید ،اگر برادر خوبی برای شما نبودم. تنها از شما می خواهم که اسلام و امام وانقلاب را تنها نگذارید اگر چه به قیمت مال و جانتان تمام شود .بچه های مرا فراموش نکنید و شما خواهرانم !همانند همه خواهران شهدای ایران ،زینب وار باشید .در عزای من گریه و زاری نکنید .اگر سخنی در این ایام از من شنیده اید که باعث رنجش شما شده است مرا ببخشید .
و سخنی با همسرم :
امید وارم از اینکه در این مدت نتوانستم همسر خوبی برای تو باشم مرا ببخشید .اگر سخنی در این ایام از من شنیده ای که مایه رنجش شما شده است مرا ببخشید .امیدوارم که همانند همه زنان شهدا ،خود را مهیا ساخته باشید و بدان که جهاد تو تربیت فرزندانم ابوذر و حیدر و محسن می باشد .امیدوارم آن طوری تربیت کنی که آماده برای دفاع از اسلام و قرآن بشوند .
پدر عزیزم !امید وارم که فرزندان مرا فراموش نکنید و در تربیت آنها کوشا باشید و آنها را پدری نمایید و نگذارید که احساس یتیمی نمایند .موتور سیکلت مرا بفروشید و به همراه مبلغی پول که پهلوی برادرم محمد هست ،نصف آن را بدهید به سپاه بوشهر و نصف دیگر آن را بدهید به سپاه دلوار تا خرج بکنند ومقداری پول را هم در بانک دارم سه سال نمازو روزه ام را انجام دهید .
از همه دوستان و رفیقانم حلالیت می طلبم و شما را به خدا می سپارم .امام را فراموش نکنید .عصر های پنج شنبه آمدن به سر قبر شهدا و فاتحه را فراموش نکنید .
والسلام - یوسف بردستانی

پایگاه اطلاع رسانی دفتر نماینده ولی فقیه در امور اهل سنت استان بوشهر ©1391